๑۩۞۩๑ بانک نرم افزار آهنگ عکس واس ام اس وکدهای جاوا ๑۩۞۩๑
دانلودها و نرم افزارهای جدیدمبایل جاوا بانک عکس بازیگران دنیا

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

صیادو مرغک


    مردی مرغک کوچکی را صید کرد.مرغک به سخن آمد و اینچنین با صیاد گفتگو کرد که: من شکم تورا سیر نمیکنم ،و بدن ضعیف و نحیف  و کوچک من نیم وعده ی غذای تو هم نمی شود،لذا از خوردن من صرفه نظر کن و من در عوض ۳ موعظه و نصیحت به تو می کنم:اولی را در دست تو،دومی را پس از آزادی در بالای درخت،و سومی را بالای کوه!

صیاد قبول کرد. مرغک در دست صیاد نصیحت اولش را کرد و گفت: بر چیزی که از دست دادی  افسوس و اندوه نخور!

صیاد آزادش کرد،و مرغک روی درخت گفت:دوم اینکه هر چه شنیدی بر عقل عرضه دار،اگر آن را پذیرفت بپذیر و گر نه نپذیر .

سپس مرغک به طرف کوه پرواز کرد و فریاد زد:بدبخت!مرا از دست دادی،در چینه دانه من یک مروارید بیست مثقالی بود!!

صیاد در غصه و پشیمانی فرو رفت و گفت:لا اقل نصیحت سوم را بگو.

مرغک جواب داد:به نصیحت اول و دوم خوب عمل کردی که سومی را نیز بگویم؟!

غصه  از دست رفته را که خوردی،وبعد آنکه همه ی وزن بدن من بیست مثقال نیست که مروارید بیست مثقالی در چینه دانم باشد!!چرا بدون تعقل و تفکر چیزی را باور می کنی!!

 

نتیجه گیری:از اینجاست که عقل بزرگترین راهنما  انسان به حقایق و امور واقعی بوده و ما را از خطا ها و لغزشها حفظ میکند و کسی که از عقل خود استفاده نکند نمی تواند دیندار واقعی باشد چرا که اسلام دین عقل است و طبق روایات مختلف،خداوند مهربان به میزان عقل انسان ها  ثواب و پاداش و مجازات می کند

داستان مرد خوشبخت

داستان مرد خوشبخت

 

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

رعیت و عتیقه فروش

رعیت و عتیقه فروش
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.
دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد.
دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد.
لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
رعیت گفت.چند می خری؟
گفت: یک درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت.عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت..قربان من به این وسیله تا به حال بیستو پنج گربه فروخته ام
کاسه فروشی نیست

سر پیری و معرکه گیری !

سر پیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.
دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده. هیچوقت به این خوبی نبودم.
تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.
نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.
من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.
اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.
یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.
شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ. پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره. حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود

 
  • تعداد صفحات :7
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
 

درباره وبلاگ

به سایت آبادان خوش آمدید
با عضویت در خبرنامه کلیه مطالب سایت + مطالب ویژه اعضا برای شما ایمیل میشود. حتما در خبرنامه سایت عضو شوید تا مطالب و عکسها و فایلهای جذاب را هر روز در ایمیل خود داشته باشید.
باتشکر
مدیرسایت آبادان عکس : احمد
مدیر وبلاگ : احمد

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • کدام مطلب را بیشتر بگذاریم






نویسندگان

abadanaks- ahmad-abadanaks- ahmad-abadanaks- ahmad-abadaabadanaks- ahmadnaks- ahmad-
Links to Site
abadanaks.mihanblog.com





Powered by WebGozar





Powered by WebGozar