مردی مرغک کوچکی را صید کرد.مرغک به سخن آمد و اینچنین با صیاد گفتگو کرد که: من شکم تورا سیر نمیکنم ،و بدن ضعیف و نحیف و کوچک من نیم وعده ی غذای تو هم نمی شود،لذا از خوردن من صرفه نظر کن و من در عوض ۳ موعظه و نصیحت به تو می کنم:اولی را در دست تو،دومی را پس از آزادی در بالای درخت،و سومی را بالای کوه!
صیاد قبول کرد. مرغک در دست صیاد نصیحت اولش را کرد و گفت: بر چیزی که از دست دادی افسوس و اندوه نخور!
صیاد آزادش کرد،و مرغک روی درخت گفت:دوم اینکه هر چه شنیدی بر عقل عرضه دار،اگر آن را پذیرفت بپذیر و گر نه نپذیر .
سپس مرغک به طرف کوه پرواز کرد و فریاد زد:بدبخت!مرا از دست دادی،در چینه دانه من یک مروارید بیست مثقالی بود!!
صیاد در غصه و پشیمانی فرو رفت و گفت:لا اقل نصیحت سوم را بگو.
مرغک جواب داد:به نصیحت اول و دوم خوب عمل کردی که سومی را نیز بگویم؟!
غصه از دست رفته را که خوردی،وبعد آنکه همه ی وزن بدن من بیست مثقال نیست که مروارید بیست مثقالی در چینه دانم باشد!!چرا بدون تعقل و تفکر چیزی را باور می کنی!!
نتیجه گیری:از اینجاست که عقل بزرگترین راهنما انسان به حقایق و امور واقعی بوده و ما را از خطا ها و لغزشها حفظ میکند و کسی که از عقل خود استفاده نکند نمی تواند دیندار واقعی باشد چرا که اسلام دین عقل است و طبق روایات مختلف،خداوند مهربان به میزان عقل انسان ها ثواب و پاداش و مجازات می کند
داستان مرد خوشبخت
|
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تنها یکی از مردان دانا گفت : شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آخرهای یک شب، پسر شاه خوشحال شد پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، |
سر پیری و معرکه گیری
یک مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.
دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده. هیچوقت به این خوبی نبودم.
تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.
نظرت چیه دکتر؟
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.
من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.
اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.
یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.
شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ. پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره. حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود